دوری و دوستی

اکتبر 26, 2007

کم کم دارم به این باور می رسم که به درد دوستی نمی خورم. بیشتر به این درد می خورم که دور باشم از همه و هر کس مرا می بیند خوشحال شود ولی بعد از چند دقیقه، خداحافظی کنم و بروم، بودم با من سخت است انگار، تحملم غیر ممکن، دیدنم عذاب آور… همه این ها را از رفتارهای تو فهمیدم، از این که همه را دوست داری و من شده ام بخش زائد زندگی ات، از این که دلت برای همه تنگ می شود و من را فقط تحمل می کنی که دلم نشکند، که دلم خوش باشد، که فکر کنم دوست تو هستم.

چه قدر بد است اضافه بودن، مورد ترحم بودن، مورد مهربانی قرار گرفتن؛ مهربانی کسی که تو را دوست ندارد و فقط چون مهربان است به تو مهربانی می کند. کاش مثل یک دندان کرم خورده، خودم را از زندگی ات جدا می کردم. بگذار این یک ماه که مجبوریم با هم باشیم بگذرد. اگرچه تو مجبور نیستی… کاش خودت ول می کردی و می رفتی، کاش دست از ترحمت برمی داشتی و مرا از خودت دور می کردی. کاش…

غربت

اکتبر 26, 2007

احساس بدی دارم؛ احساسی شبیه جوجه اردک زشت، به همان سختی، به همان احمقانگی!

حماقت

اکتبر 25, 2007

از این که تو را دوست دارم احساس خریت می کنم، احساس حماقت، از این که کسی را دوست دارم که با من مثل یک گاو برخورد می کند، احساس حماقت می کنم. آن روز بعد از ظهر که در به در دنبالت می گشتم و می خواستم حداقل یک اس ام اس برایت بزنم که با من تماس بگیری… ولی شماره ی این سیم کارت لعنتی جدیدت را نداشتم. مگر من تا حالا چند بار تلفنی وقتت را گرفته ام؟ مگر چند بار تا حالا بر خلاف میلت تلفن را طول داده ام؟ مگر اصلا من احمق به خودم اجازه می دادم برای خودم چیزی بخواهم؟

گاهی طوری با آدم برخورد می کنی که انگار همین امروز با من آشنا شده ای. انگار احمقی مثل من را تا حالا ندیده ای. جوری برخورد می کنی که من حتی حاضر نیستم در مورد تو چنین فکری بکنم چه برسد به چنان برخوردی. می دانم از این که یک گاو دوستت دارد زجر می کشی. می دانم. سخت هم هست. ولی به خودت فشار نیار؛ هر بار که بخواهی شر من از سرت کم شود این کار را خواهم کرد. تو فقط بگو؛ بگو من بروم گم شوم… می روم نابود می شوم. همین یک ماه دیگر را تحمل کن؛ خودم را از زندگی ات حذف می کنم. من توی زندگی تو جایی ندارم. این را خودت هم می دانی.

تو همه چیز را می دانی… من هم همه چیز را می دانم. مشکل فقط از خریت من است و بس. از خدا بخواه من را کمک کند تا شرم را از سرت کم کنم.

می سوزم

اکتبر 25, 2007

می سوزم… در این آتشی که به جانم انداخته ای… حتی نمی شود برای کسی گفت. هیچ کس… می سوزم.

یادم نمی رود آن روز که حالم گرفته بود به خاطر این که شما دو نفر با هم رفتین و من مجبورم شدم خانه بمانم. خودم را مقصر می دانستم به خاطر این که حالم گرفته است ولی نمی خواستم بفهمید. آخرش هم توی چهره ام انگار چیزهایی پیدا شد و به جای دلجویی از من، آمدی مواخذه ام کردی که او حق دارد که چهره ی عبوس و ناراحت تو را نبیند؛ چون به او مربوط نیست.

آن روز هیچ نگفتم و فقط مانده بودم که من هیچ اختیاری در ظاهر خودم نداشتم و مواخذه شدم. امشب که به خاطر نمی دانم چه کوفت و زهرماری اعصابت خرد است و همه را سر من خالی می کنی همه اش یاد آن روز می افتم. آن روز که یکی از بدترین روزهای زندگی من بود

تا کی هذیون؟

اکتبر 16, 2007

می دانم که برایت هیچ اهمیتی ندارد هذیون هایم ولی آن قدر هذیون می گویم که تبم از بین برود یا این که دل تو نرم شود. دروغ چرا؟ خسته شده ام از این هذیون گفتن های احمقانه؛ هذیون هایی که معلوم نیست آیا گوش شنوایی هست آن ها را بشنود یا نه. کاش می شد این شعر را برای خودت بخوانم:

من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست…
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست…
«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست…
با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است…
هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست…

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست…
کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست…

نجمه زارع

وقتی هستی خبری نیست… ولی وقتی می روی تب می کنم و به هذیون گفتن می افتم و این صفحه سیاه تر می شود.

نفرین

اکتبر 8, 2007

خدا کند عاشق کسی شوی که دوستت ندارد؛ مثل من که به نفرین یک نفر دیگر، عاشق تو شدم!

وقتی نیستی…

اکتبر 7, 2007

وقتی نیستی… انگار هیچ کس نیست؛ حتی من.

بی دست و پا

سپتامبر 29, 2007

آدم بی دست و پایی نیستم. ببخش اگر وقت آمدنت دست و پایم را گم می کنم.