زخم کهنه
جولای 31, 2007
زخم کهنه را خیلیها شنیدهاند ولی بعضی وقتها آدم معنای زخم کهنه را درک میکند. آن وقتها که احساس میکنی نمیتوانی به دردش توجه کنی ولی میدانی که هست. وقتی میدانی این زخم چیزی است که باید با آن کنار بیایی و دیگر جزئی از زندگی تو شده است.
وقتی موقع خداحافظی حتی دیگر نمیتوانی برگردی و یک نگاه بیندازی، وقتی مجبوری بعد از رفتن اساماس نزنی، تکزنگ نزنی، برنگردی و بگی دلم برات تنگ میشه، بغلش نکنی و فشارش ندی، اشک نریزی، یعنی زخم زیر پوست دیگه. یعنی این که حتی آه و داد و فغان هم موقوف. زخمهای کهنه، یک درد همیشگی زیرپوستی دارند.
برای زندگی کردن
جولای 30, 2007
بهترم. نمیدانم چرا… ولی بهترم. امروز رفتیم رستوران، ناهار را با هم خوردیم. آرامش نسبی بر دل و اعصاب و روانم حاکم است ولی این که تا کی ادامه داشته باشد خدا میداند. این روزها به بعضی چیزها شرطی شدهام. تحمل آرامش را ندارم انگار؛ همیشه باید طوفانی در کار باشد تا احساس کنم چیزی وجود دارد برای فکر کردن، برای غصه خوردن، برای سوختن، برای سردرد و دلدرد گرفتن، برای زندگی کردن…
موسیقی، هدفون
جولای 28, 2007
از این که موقع کار با کامپیوتر، موسیقی میگذارد متنفرم؛ به خصوص که روی کلهاش یک هدفون بزرگ هم میگذارد. کنارش هم که بنشینم، باز صدای نفسهای من را نمیشنود. اصلا انگار دیگه نیستم.
دلم برای آن روزها تنگ شده
جولای 28, 2007
دلم برای آن روزها تنگ شده که تازه وبلاگنویسی را شروع کرده بودم. فکر کنم دو سه سال پیش بود. نه وبلاگ حرفهای میشناختم و نه این که وزن وبلاگستان را که به دوش میکشد. من بودم و سیچهل لینک از وبلاگهای عاشقانه که همگی همسن و سال خودم بودند. آن زمان بیست سالم بود با یک عشق شکست خورده که من را وبلاگنویس کرد. و حالا شدهام یک… بماند که الان چه کوفتی شدهام.
هوو
جولای 28, 2007
گفتم: چرا کامپیوترت را بردهای توی زیرزمین؟ خب توی اتاق مگر نمیشد با آن کار کرد؟
گفت: به خاطر خانمم. وقتی پای کامپیوتر مینشینم فکر میکند سرش هوو آوردهام!
راست میگفت. الان که این یادداشت را مینویسم، نشسته پای اینترنت. فکر کنم وبلاگش را به روز میکند. هیچ حواسش به من نیست. هر چهقدر هم که اینجا در زاویهی 45 درجهای او بنشینم نگاهم نمیکند. میروم چایی بیاورم، یا شاید آب، یا هر چیز دیگری که بتواند برای لحظهای سرش را از روی این مانیتور لعنتی بکشد بالا!
درونگرا
جولای 27, 2007
ديروز ميگفت مشكل تو اين است كه هر چه در دلت ميگذرد در چهرهات پيداست. سعي كن كمي درونگرا باشي و همه چيز را نشان ندهي. امروز سعي كردهام درونگرا باشم. عجب روزي را انتخاب كردهام! از درون دارم ميتركم. آخر همين امروز كه بايد از اين شهر بروم، همين امروز كه تصميم گرفتهام ديگر اذيتش نكنم و حرفي از دوستداشتن و اين مسخرهبازيها در نياورم، همين امروز كه تصميم گرفتهام پايم را از زندگياش بكشم بيرون، دارم سعي ميكنم درونگرا هم باشم. دارم خفه ميشوم. مثل ديروز كه توي استخر بچهها 45 ثانيه زير آب نگهم داشتند، آن هم بعد از اين كه يك طول را زيرآبي آمده بودم. خفگي مرگ خوشآيندي نيست به خدا!
سفر امشب
جولای 27, 2007
قرار بود بروم شهرستان. ميگويد چرا نرفتي پس؟
چه دارم كه بگويم. مگر ميشود؟ مگر ميتوانم؟ هر كاري ميكنم نميتوانم از شهري بيرون بروم كه او هنوز در آن نفس ميكشد. نميتوانم رنج اين سفر چهار ساعته را تحمل كنم. خوش به حال او كه به اين راحتي ميپرسد چرا هنوز نرفتي سفر. كاش من هم ميتوانستم به همين راحتي بگويم چون دوستت دارم نتوانستم بروم. ولي راحت نيست. نميشود؛ او من را دوست ندارد و از اين كه به او ابراز علاقه كنم زجر ميكشد. نفس هم گاهي نميشود كشيد.
ده دقيقه وقت دارم
جولای 27, 2007
يك نفر ديگر هم هست كه دوستش دارد. همين الان اين جا بود. گفت ميروم و ده دقيقهي ديگر ميآيم دنبالت. يعني ده دقيقه وقت دارم. بعدش نميدانم چه بلايي سرم ميآيد. دارد ميرود. خدايا خودت رحم كن. من ديگر نميتوانم.
سرویسبلاگ جدید
جولای 27, 2007
خدا میداند من کی میتوانم با این سرویسبلاگ جدید کنار بیایم. هی میخواهم بروم سراغ یکی که ایرانیها ساخته باشندش ولی باز اینجا هنوز چیزهایی دارد که از آنها خوشم میآید. تا ببینیم چه میشود.
مهربونی دردسر بی
جولای 27, 2007
آن روز که برای اولین بار گفتم دوستت دارم، گفت من هم تو را دوست دارم. گفتم دوست داشتن من خیلی خرکیتر از آن چیزی است که تو فکر میکنی. من نمیتوانم یک لحظه از تو جدا شوم. گفت: خب نیازی نیست جدا شوی، من پیشت هستم. گفتم آخر هر کس دیگر باشد این را تحمل نمیکند مگر این که خودش هم عاشق باشد. گفت نه این طور نیست ولی من درکت میکنم، نمیخواهم زجر بکشی. هر موقع دلت خواست میتوانی بیایی پیش من.
چهقدر آن روز خوشحال بودم که میتوانم برای اولین بار کسی را دوست بدارم که تا این اندازه مهربان است و مرا آزار نمیدهد. ولی اکنون که یک سال از آن زمان میگذرد… از سوز دل این شعر را میخوانم: چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی… .
خیلی سخت است که همیشه پیشت میماند برای این که میخواهد راحت باشی، برای این که مهربان است، نه برای این که دلش برای تو میتپد، نه برای این که دلش برای تو تنگ میشود، نه برای این که او هم بیقرار است. آدم تا یک جایی میتواند دوام بیاورد. آدم دلش میخواهد طرف مقابلش هم موقع خداحافظی کمی معطل کند، نه این که فقط ملاحظهی حال آدم را بکند. یک سر مهربونی دردسر بی… .