صدایم در نمی‌آید

آگوست 31, 2007

تو را با غیر می‌بینم… صدایم در نمی‌آید

کلیشه‌ی عشق

آگوست 30, 2007

خجالت می‌کشید از این که عاشق شده‌ است. آخر همه عاشق بودند و او هم عاشق بودد چه مسخره! تازه همه‌ی عاشق‌ها دنبال ازدواج و خواستگاری بودند و او در فکری دیگر. هم مثل آدم عاشق شده بودند و او معلوم نبود از کدام سیاره فرار کرده است. مدت‌ها بود دنبال گوری می‌گشت برای گمشدن؛ زمین را به او نشان داده بودند. حالا این طوری شده بود.

بدبختی، خوش‌بختی

آگوست 30, 2007

گاهی وقتی همه‌ی آدم‌های دور و بر آدم، او را خوش‌بخت بدانند، آدم احساس بدبختی می‌کند. وقتی که همه‌ی دور و بری‌ها با همه‌‌ی مشکلات‌شان شادند و آدم، بدون مشکل غمگین باشد. این‌جور مواقع آدم دلش می‌خواهد برای خودش مشکل درست کند.

I need some hug!

آگوست 27, 2007

خر شرک را درک می کنم آن زمان که گفت: I need some hug

عینکم را برمی‌دارم، جایی را نمی‌بینم. می‌گذارم، چشمم درد می‌گیرد. سرما خورده‌ام انگار… اما دریغ از کسی که غصه‌ی سرفه‌های آدم را بخورد؛ غصه‌ی چشم‌های تبدارم را؛ غصه‌ی دل گرفته و دست‌های لرزان؛ غصه‌ی نامردی‌های روزگار… که نه خودم در حق روزگار نامردی کرده‌ام. اصلا دیگر نامردی روزگار هم خودش کلیشه شده است؛ باید دنبال چیز دیگری برای گیر دادن بود.

کاش من هم جای دوست شاعرم بودم که هر وقت اوضاعش قرم قات است شعر می گوید. وبلاگ نویسی هم شد کار؟

مشکل

آگوست 24, 2007

اگر من دوستش نداشتم…

 

همه چیز حل بود…

هشت روز ندیده بودمش. هنوز هم درست و آدموار ندیده امش. خنده ام گرفته است مثل مونگل (منگل؟)ها. الکی می خندم مثل خر، مثل این ها که ماشین دزد برده شان الکی الکی پیدا شده است. دست و پایم می لرزد و بر اعضاء و جوارحم کنترل ندارم. یک جورهایی انگار امشب در سر شوری دارم. سرم درد می کند. دلم می خارد. دنده ام نرم شده است. سرم انگار که خورده باشد به تیر سیمانی سر کوچه  ی معشوقمینا!  چه قاراشمیشی شده است امشب!

خر به گل

آگوست 7, 2007

آدم‌ها شاید آدم باشند ولی گاهی مثل خر به‌گل می‌نشینند؛ نه مثل آدم!

اورژانس

آگوست 6, 2007

بعضی‌ها اورژانسی زندگی می‌کنند؛ مثل مریضی که در اتاق عمل حالش وخیم است. زندگی سختی است. ولی همان‌طور که مریض اورژانسی زجر می‌کشد، آن کسی که پشت در اتاق عمل انتظار او را می‌کشد اوضاع وخیمی دارد.

- آقای دکتر! حالش خوب می‌شه؟