غربت

اکتبر 26, 2007

احساس بدی دارم؛ احساسی شبیه جوجه اردک زشت، به همان سختی، به همان احمقانگی!

یادم نمی رود آن روز که حالم گرفته بود به خاطر این که شما دو نفر با هم رفتین و من مجبورم شدم خانه بمانم. خودم را مقصر می دانستم به خاطر این که حالم گرفته است ولی نمی خواستم بفهمید. آخرش هم توی چهره ام انگار چیزهایی پیدا شد و به جای دلجویی از من، آمدی مواخذه ام کردی که او حق دارد که چهره ی عبوس و ناراحت تو را نبیند؛ چون به او مربوط نیست.

آن روز هیچ نگفتم و فقط مانده بودم که من هیچ اختیاری در ظاهر خودم نداشتم و مواخذه شدم. امشب که به خاطر نمی دانم چه کوفت و زهرماری اعصابت خرد است و همه را سر من خالی می کنی همه اش یاد آن روز می افتم. آن روز که یکی از بدترین روزهای زندگی من بود

گیرم که تو قبول می کردی… باز هم چیزی عوض نمی شد

خودخواهی

سپتامبر 19, 2007

در عشق تو کس پای ندارد جز من           در شوره کسی تخم نکارد جز من

با دشمن و با دوست بدت می‌گویم          تا هیچ کست دوست ندارد جز من

چه کنم؟!

سپتامبر 1, 2007

چه کنم؟ مگر من خواستم بوی تنش نفسم را حبس کند؟ مگر من خواستم نفسش، نبضم را به شماره بیندازد؟ مگر من خواستم از نگاهش تنم به لرزه بیفتد؟ مگر من خواستم این همه را؟ نه به خدا! خدایا تو که آن بالا شاهدی… من بودم؟ نبودم. بودم؟ خدایا چه کنم؟

خدایا بی‌اثر باشد!

بدبختی، خوش‌بختی

آگوست 30, 2007

گاهی وقتی همه‌ی آدم‌های دور و بر آدم، او را خوش‌بخت بدانند، آدم احساس بدبختی می‌کند. وقتی که همه‌ی دور و بری‌ها با همه‌‌ی مشکلات‌شان شادند و آدم، بدون مشکل غمگین باشد. این‌جور مواقع آدم دلش می‌خواهد برای خودش مشکل درست کند.

I need some hug!

آگوست 27, 2007

خر شرک را درک می کنم آن زمان که گفت: I need some hug

اورژانس

آگوست 6, 2007

بعضی‌ها اورژانسی زندگی می‌کنند؛ مثل مریضی که در اتاق عمل حالش وخیم است. زندگی سختی است. ولی همان‌طور که مریض اورژانسی زجر می‌کشد، آن کسی که پشت در اتاق عمل انتظار او را می‌کشد اوضاع وخیمی دارد.

- آقای دکتر! حالش خوب می‌شه؟

برای زندگی کردن

جولای 30, 2007

بهترم. نمی‌دانم چرا… ولی بهترم. امروز رفتیم رستوران، ناهار را با هم خوردیم. آرامش نسبی بر دل و اعصاب و روانم حاکم است ولی این که تا کی ادامه داشته باشد خدا می‌داند. این روزها به بعضی چیزها شرطی شده‌ام. تحمل آرامش را ندارم انگار؛ همیشه باید طوفانی در کار باشد تا احساس کنم چیزی وجود دارد برای فکر کردن‌، برای غصه خوردن، برای سوختن، برای سردرد و دل‌درد گرفتن، برای زندگی کردن…

سفر امشب

جولای 27, 2007

قرار بود بروم شهرستان. مي‌گويد چرا نرفتي پس؟

چه دارم كه بگويم. مگر مي‌شود؟ مگر مي‌توانم؟ هر كاري مي‌كنم نمي‌توانم از شهري بيرون بروم كه او هنوز در آن نفس مي‌كشد. نمي‌توانم رنج اين سفر چهار ساعته را تحمل كنم. خوش به حال او كه به اين راحتي مي‌پرسد چرا هنوز نرفتي سفر. كاش من هم مي‌توانستم به همين راحتي بگويم چون دوستت دارم نتوانستم بروم. ولي راحت نيست. نمي‌شود؛ او من را دوست ندارد و از اين كه به او ابراز علاقه كنم زجر مي‌كشد. نفس هم گاهي نمي‌شود كشيد.